ضرورت شناخت انسان از نظر مکتب های فلسفی

ضرورت شناخت آدم

توافق بر سر یک تعریف دقیق و منطقی از آدم تقریباً محاله، چون طبق بینش­های علمی، مکتب­های فلسفی و عقاید مذهبی جورواجور متفاوته.

علم هم هنوز پرده­ای از روی این دنیا صغیر برنگرفتهه و به گفته الکسیس کارل (Alexiscarel): «آدم به همون اندازه که متوجه دنیا خارج از خودش شده و در اون جلو رفته، از خود دور شده و حقیقت خود رو از یاد برده». و تصادفی نیس که اون، به عنوان اولین بنیانگذار مؤسسه ویژه آدم شناسی علمی و ، یکی از برجسته­ترین چهره­های علم در عصر ما، از آدم، به نام “این نامعلوم” یاد می­کنه. [1] اما، با این همه، نمی­توان از سعی در راه شناخت آدم و داشتن یه جور تلقی از ذات و حقیقت جوهری اون چشم پوشید.

شناخت آدم، یعنی شناخت خود ما، و بی اون، ما رو یه جور خود آگاهی سیاه فرا می­گیرد که چراغ درخشون علم (آگاهی) نمی­تواند ما رو به جایی راهبر شه.(شریعتی، 1386، 51)

لفظ «اگزیستانس» رو اولین بار کی­یرکگور به معنای وجود انضمامی آدم استفاده کرد. اما «وجود داشتنِ» آدم به معنای یک موجود خودآگاهه، یعنی داشتن آگاهی بی­واسطه و روشن به خود. پس اگزیستانسیالیسم، دقیقاً نظام خاصی در فلسفه نیس بلکه روش­ایه در تفکر که موجود آگاه به «آگاهی بی­واسطه» رو بعنوان مبدأ فلسفه در نظر می­گیرد. با اونکه اگزیستانسیالیسم صور مختلف داره، همه در این روش و خاستگاه مشترکند.

شاید این فلسفه رو بشه یه جور جدید از مذهب اصالت تجربه شمرد. اما نه به آنصورت که تجربی مذهبان قبلی متعلقِ تجربه رو طبیعت می­دونستن. اگزیستانسیالیستها، تجربه رو به معنای شناسائیِ بی­واسطه و حضوری آدم به خود در نظر می­گیرند، و متعلّق مطالعه شایسته آدم رو همون خود آدم می­دانند، و به نظر اونا راه و روش مطالعه آدم رو باید در فهم عمیقتر چیزی کنسانیه جستجو کرد. این وجهه نظر همون وجهه نظر سقراطه که می­گفت:«خود رو بشناس».(پاپکین و استرول، 1375، 288)

مارتین هایدگر در یکی از کارا خود با نام پایان فلسفه می­نویسد:

آدم­شناسی به دلیل مطالعه آدم و توضیح هر چیزی رو که در وادی انسانیته، هیچوقت خسته و تهی نمی­شه و غایتی نداره. حتی اونجا که هیچ چیزی مورد مطالعه و تحقیق قرار نگیرد و فقط تصمیمات بشری محور امور باشه. تازه این حقیقت رو می­شه که یک نوع از انسانیت فدای نوع دیگری شده و انسانیت به عنوان قدرت اصلی شناخته می­شه کنگار عنصر اولین و آخرین هستی هر چیزیه و کل چیزها و عملکردشون محصول هستی انسانه.(هایدگر، 1378، 16)

کی یرکگور هم در یکی از نوشته های خود می گه:«پیدا کردن هر حقیقتی ارزش جست و جوی اونو داره، و حقیقت در نظر من پیدا کردن مطلوبیه که زندگی و مردگی من واسه خاطر اون باشه. واسه من چه فایده ای داره که حقیقتی رو جست و جو یا پیدا کنم که در زندگانی من اهمیت نداشته باشه. چیزی که من به اون نیازمندم اینه که بجای زندگی عالم وار، یک زندگی آدم وار داشته باشم. (حلبی، 1375، 133)

مارسل آدم رو مثل یک راز می­بیند. رازبودنِ آدم مانع از اون می­شه تا فیلسوف به خود اجازه بده مثل یک دکتر نوروساینتیست به رابطه ذهن و جسم نگاه کنه. فیلسوف جنبه رازگونگی آدمی رو جمع به تفکر ثانویه می­داند. طبق تفکر ثانویه نمی­توان حقیقت کامل آدمی رو تکه تکه کرد و ادعا کرد که بدینسان آدم شناخته شده­است. در تفکر راحت و نگاه مسأله­ای بنسانه که می­توان آدمی رو بررسی کرد. اما ً اشتباهه اگه براین فکر باشیم که با تفکر راحت آدم رو شناخته­ایم. شناخت آدم در گرو شناخت اون به عنوان موجودی جسم­داره که درکنش دوطرفه با دیگر اشیای جهانه و با دیگر آدم­ها امکان ایجاد رابطه داره.(مهجور، www.political.ir)

پس به گفته دکتر شریعتی، آدم مجهولیه که شناختن اون، قبل از هر شناختی فوریت و ضرورت داره و از پایهً، این شناخت، یک شناخت حیاتیه. (شریعتی، 1386، 52)

هستی و وجود

آغازگاه فلسفه وجودی به اعتراف نمایندگان این فلسفه، وجوده ـ و البته می­باید توجه کرد که این به معنای معنی وجود نیس بلکه خود وجود داشتن غیرانتزاعی، اون وجودی که واسه ما موجودات به طور بی­واسطه در دسترسه، مقصوده ـ و از اونجا که این فلسفه با واقعیت (وجود) شروع می­کنه، سوالِ شناخت فقط به دنبال سوال وجودی برمی­پاشه و پیرو اینه. طوری که هایدگر این نکته رو بیان می­کنه، «شناسایی یه جور از هستیه که به هستی ـ درـ عالم متعلقه.» (مک­کواری، 1377، 123) اون اینجا کلمه معروف خود “Dasein”  رو مطرح می­کنه و می­گوید: این کلمه لفظیه مرکب از دا (Da) و زاین (Sein). در زبون آلمانی دا (Da) به معنای اونجا و اینجا، و زاین (sein) در معنای اسمی­اش به معنای هستی یا وجود و در معنای فعلی­اش به معنای بودن، وجود داشتن یا هستی داشتنه. (بیمل، 1381، 47)

بعد در اثرش با نام “نامه­ای در اصالتِ انسانی”­ می­نویسد: آدمی بوسیله خودِ وجود در راه گشودن حقیقت وجود قرار داده شده و از این نظر اگزیستانس از حقیقت وجود پاسداری می­کنه، تا موجودات در نور وجود اون­گونه قدیمی، خود رو نمایان سازند. (Heidegger,1996, 226)

اون در “هستی و زمان” می­نویسد: اون هستنده­ای که تحلیلش در حکم تکلیفه هماره خود ما هستیم. هستیِ این هستنده هماره از اونِ من[2] است. مناسبت با هستیِ خود، سرشته هستیِ این هستندهه. در مقام هستنده­ای با این­گونه هستی، هستیِ خاص خود این هستنده به خودش سپرده و واگذار شده. هستی آنیه که این هستنده هماره همِّ اون داره. از این اخلاقِ دازاین دو چیز حاصل می­آید:

1ـ «وجود» این هستنده نهشته در بودنِ اوست. چه ـ بود [یا چه ـ هستی یا چیستی یا وجود] (essentia) این هستنده تا اونجا که از پایهً بشه از اون سخن گفت باید برحسب وجودش دریافته آید. واسه همین، وظیفه هستی شناسانه به حقیقت نشون دادنِ این نکتهه که وقتی ما واسه دلالت بر  هستی این هستنده عنوان اگزیستانس رو برمی­گزینیم، این عنوان دلالت هستی شناختی واژه فراداده existentia [وجود روبروی وجود در فلسفه قرون وسطی] رو نداره و نمی­تواند هم داشته باشه؛ طبق فرادهش [یا سنت] existentia گویای هستیِ پیشِ دستیه، و این یعنی اون­گونه هستی که ذاتاً فراخور هستندگانی نیس که ذات دازاین دارن. (هایدگر، 1386، 147)

و در ادامه می­گوید:«وجود» دازاین نهشته در اگزیستانس اوست. هم به خاطر این، اون اخلاق­هایی که در این هستنده ظهور بیرونی دارن «خصوصیاتِ» پیشِ­دستی این یا اون هستنده پیشِ­دستی که اینجور و اونقدر «می­کنه» نیستن، بل اخلاق­ها هماره واسه دازاین روش­های ممکنِ بودن و تنها همین روش­هان و نه چیزی دیگر. (هایدگر، 1386، 148)

2ـ اون هستی که این هستنده در هستی­اش همِّ اون داره هماره از اونِ منه. هم به خاطر این، از نگاه هستی­شناختی دازاین رو نباید نمونه یا موردی از مصادیق و موارد جنسی از موجودات پیشِ­دستی گرفت. هستی موجودات پیشِ­دستی واسه این موجودات «محل توجهی» نیس یا، به بیانی دقیق­تر، این هستندگان نسبت به هستی خود نه توجهی دارن نه بی­توجهن. (هایدگر، 1386، 149)

اگه کسی با فاعل اندیشنده (res cocogitans) و دنیا مادی (res exyensa) شروع می­کنه، این فاعل چجوری پیوسته از فاعلیت ذهن خودش بیرون می­رود تا بتونه عالم رو بشناسد؟ یقیناً قدم اول در دلیل خود دکارت معمولاً یکی از قوی­ترین دلیل­ها در فلسفه حساب شده: cogito, ergo sum؛  می­اندیشم، پس هستم. مشکوک­ترین شک من، خودِ همین اندیشیدنیه که وجودم رو اثبات می­کنه. اما فیلسوف وجودی از این دلیل معمولی انتقاد می­کنه و اونو ذهنی می­شمارد. من در مرحله اول فاعل اندیشنده نیستم. من پیش از هر چیز موجود هستم؛ وجود چیزی وسیع­تر از اندیشیدن و مقدّم بر اینه.

مطلب مرتبط :   موفقیت

پس فیلسوف وجودی مایل به برگرداندن این دلیل بدین صورته: من هستم، پس می­اندیشم. اما مراد از گفتن «من هستم» چیه؟ «من هستم» با «من وجود دارم» یکیه؛ اما «من وجود دارم» هم معادله با «من ـ در ـ عالم ـ هستم» یا، باز، «من ـ با ـ بقیه ـ هستم.» (مک­کواری، 1377، 124)

آدم شناسی سنتی

هایدگر در هستی و زمان می­نویسد: آدم شناسی سنتی حکایت از اون داره که در تعریف ذاتِ هستنده­ای کنسانش می­نامیم هماره سوال از هستیِ این هستنده رو نه تنها به دست نسیان سپرده­ان، بل این هستی رو چون چیزی که «خودپیدا و روشن» است گرفته­ان، به این معنا که اونو از نوع هستیِ پیشِ دستی بقیه مخلوقات پنداشته­ان. این دو رهنمود در آدم­شناسی عصر جدید اونجا که res cogitans [وسیلندیشنده]، آگاهی و بافت تجربه نقشِ آغازیدنگاه روشنی رو اجرا می­کنن با هم متلاقی و درهم تافته می­گردند. اما از اونجا که حتی این cogitationes [اندیشه­ها] یا از حیث هستی­شناختی تعریف­ناشده آزاد می­شن یا نگفته چون «اموری از پیش داده» و «روشن» گرفته می­شن که سوال از هستیشان اجازه مطرح شدن نمی­یابد، مشکل آدم­شناختی هم از حیث بنیادهای تعیین­کننده هستی­شناسانه­اش نامتعین می­موند. (هایدگر، 1386، 163)

در دیدگاه سنتی آدم دارای ماهیتی از پیش تعیین شده که کارا و رفتار، انتخاب­ها، اهداف و ارزش­های اونو متعیّن می­کنه. در اینجور دیدگاهی ما بیشتر مثل آدم­های مصنوعی هستیم که با نیّتی خاص و با اهدافی مشخص ساخته شده­ایم. درواقع می­توان گفت در دیدگاه سنتی «وجود» بر «وجود» مقدمه. همونطور که سارتر اشاره می­کنه در موجودات غیرانسانی (با استفاده از تمثیل سارتر: چاقو) وجود بر وجود مقدمه، چراکه یک خالق از پیش وجود اونو تو ذهن می­پروراند. در تقسیم­بندی که سارتر ارائه می­کنه، وسایل جزء موجودات فی­نفسهن. موجودات فی­نفسه هیچ خواست و رویایی ندارن، سعی نمی­کنن، امید نمی­ورزند، غیر از آنچیزی قدیمی چیزی بیشتر رو طلب نمی­کنن و واسه همین همونن که باید باشن؛«تقدّم وجود بر وجود».(علیزاده، 1388، www.philo-mind.blogfa.com)

تقدم وجود بر وجود

ریشه همه تفکرات اگزیستانسیالیسم در همین کلمه خلاصه می­شه:«تقدم وجود بر وجود».

ژان پل سارتر، پرچم­دار مکتب اگزیستانسیالیسم در قسمتی از  اثر معروف خود “اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر” با عنوان اگزیستانسیالیسم ما می­گوید: اگزیستانسیالیسم که من نماینده اون هستم، دستگاه منظم­تریه. این فلسفه می­گوید که وجود مقدم بر ماهیته. موجودی که پیش از اونکه تعریف اون به وسیله مفهومی ممکن باشه، هست؛ و این موجود، بشره یا به تعبیر هایدگر، واقعیت بشری.[3]حالا باید دید که در این اگزیستانسیالیسم، معنی تقدم وجود بر وجود چیه؟ این عبارت به اون معنیه که بشر، اول وجود می­یابد، متوجه وجود خود می­شه، در دنیا سر برمی­کشد و بعد خود رو می­شناساند؛ یعنی تعریفی از خود به دست می­بده. (سارتر، 1386، 27)

اون می­نویسد: هنگامی که شیئی ساخته شد، مثلاً کتابی یا کاردی رو در نظر آوریم، این وسیله به دست صانعی که تصوری از اون وسیله داشته، ساخته شده. سازنده، تصور خود رو از کارد و فن ساختن کارد رو که از پیش معلوم بوده – و جزئی از تصور شیءه و می­توان اونو سرمشق و دستور العملی نامید- در پیش چشم داشته. پس، کارد هم شیءه که با در نظر داشتن اسلوبی ساخته شده و هم فایده مشخص داره. نمی­توان تصور کرد که کسی کاردی بسازه بی­اونکه بدونه این وسیله به چیکار می­آید. با این مقدمه می­گوییم که در مورد کارد، وجود- یعنی مجموعه راه و روش­ها و دستورالعمل­ها و کیفیاتی که ایجاد وسیله و تعریف اونو ممکن می­­سازه- مقدم بر وجوده. بدین گونه مشخص می­شه که فلان کارد یا فلان کتاب در برابر من قرار داره. می­توانیم بگیم: ایجاد مقدم بر وجوده. (سارتر، 1386، 25)

هایدگر در شروع هستی و زمان می­گوید که: امکان برتر از (مقدم بر) واقعه. آدمی آفریده­ایه که هستی­اش رو امکانات تشکیل می­بده. وجود آدمی از وسایل واقعی قابل درک نیس، بلکه وجود آدمی رو از امکاناتی که اون وجود رو، مستقیماً و جوری قدیمی، می­سازند می­توان درک کرد. (بارت، 1362، 135)

هوسرل در ایده پدیده شناسی می گه فرق وجود و وجود به هیچ معنای دیگری نیس جز اینکه هستی خود رو در دو وجه از دادگی ظاهر کرده. همین اندیشه به شکلی دیگر در فلسفه هایدگر ظاهر می شه و تعبیر خاص اونو از پدیده شناسی شکل می­بده.

متافیزیک با تمرکز بر هستنده و فرق گذاشتن بین وجود و وجود پایه این فرق رو به فراموشی سپردهه. متافیزیک وجود آدم رو نه در تابش هستی و نه در جواب به فراخوان اون بلکه مثل هستنده­ای در بین بقیه هستنده­ها -گو اینکه جدا از اونا- می­اندیشد.  از نظر هایدگر وجود آدم در existens اون پنهون.

اینجا تقابل وجود و وجود که دو تعین متافیزیکی هستین مورد نظر نیس. این عبارت شامل بیانی کلی درباره دازاین نیس بلکه بیشتر به دنبال نشون دادن اینه که آدم وجود خود رو به گونه­ای که اونجا (Da) یعنی میدون به روشنی اومدن هستی باشه می­گشاید.

نحوه هستی آدم به گونه­ایه که در بیرون از هستی خود (Ex) درون حقیقت هستی وایس تاده (istens) تا در اینجور ایستادنی وجود هستی خود رو حفظ کنه. (مشایخی، www.parsclubs.com)

توجیه عمیق فلسفه­های اگزیستانس[4] شاید به ویژه در بردارنده این حقیقت باشه که این فلسفه­ها روشن ساخته­ان که در نظر گرفتن موجودی دارای اگزیستانس بی به حساب آوردنِ اگزیستانسش، نحوه اگزیستانسش، محاله. (مارسل، 1388، 18)

چیزی که این فلسفه­ها روشن می­سازند، محال بودن راضی بودن به روشی سنتی واسه درک روابط ذات و وجود (اگزیستانس) و محال بودن قبول کردن این مطلبه که وجود به شکل­ای توضیح ناپذیر یا به شکلی تصور نشدنی بر ذاتی اضافه می­شه که خود بسندهه. (مارسل، 1388، 19)

دکتر شریعتی هم در گسترش تقدم وجود بر وجود اگزیستانسیالیستی می­نویسد:

آدم قبلاً وجود نداشته (ماهیتش پس از وجودش قرار داره)؛ یعنی خداوند آدم رو ساخته، بی این که آدم باشه، یعنی صورت داشته باشه، سر- یا هر چیز دیگر- داشته باشه، باهوش باشه، آفریننده باشه، شرارت داشته باشه، محبت داشته باشه، کینه داشته باشه … اون صفاتی رو که ما به نام صفات انسانی می­نامیم و آدم می­خوانیم، هیچ نداشتهه.

وقتی که می­گوییم آدم یعنی وجودی که دارای عشق، کینه، فداکاری، بزرگواری، هوش، منطق، علم، احساس و آفرینش خدایی می­باشه، تکه­ای از صفاتش رو گفته­ایم. وجودش قبلاً ساخته شده بی اونکه صفاتش باشه؛ نه در مغز خدا و نه در جای دیگر. بعد خود این وجود، پس از اینکه وجودش وجود پیدا کرده، این صفات رو می­سازه. این درست مثل آشپزیه که نداند چه می­خواهد بسازه و مواد غذا رو – هرچه هست- در یک دیگ روی هم بریزه و بپزد! اینجوری این غذا فقط هست، اما وجود نداره، چون نمی­داند چه درمی­آید؛ بعد از هر ساعت که سرش رو برمی­داره، می­فهمد که چه ساخته  شده. این، اولین باریه که سازنده این غذا قبل از این که اون غذا رو ساخته، وجود اون در ذهنش نبوده. (شریعتی، 1389، 22)

مطلب مرتبط :   حسابرسی به عنوان یک رشته علمی

بر خلاف همه خلقت­ها و آفرینش­های هنری که هست و برخلاف همه صنعتگران، که اول می­دانند چه می­خواهند بسازند و طرحش رو دارن و بعد می­سازند، خدا یا طبیعت اول وجود آدم رو ساخته و بعد انسانه که آدم بودن و صفات انسانی­اش رو خودش به اراده، انتخاب، سلیقه و پسند خودش می­سازه.

پس آدم آفریننده خویشه و به قول یکی از نویسندگان: آدم آینده خویشه؛ یعنی قبلاً حتی در ذهنش سازنده­اش پیش­بینی نشده که آینده اون چه چیز میشه؛ بلکه خود این موجود آدم آینده­اش رو میسازه. پس تقدم وجود بر وجود در آدم بدین معناست. (شریعتی، 1389، 23)

خدای اگزیستانسیال

بنیان همندیشه­های سارتر باور او به مرگ خداس؛ به نظر سارتر خداوند رو به هر معنا که در تاریخ بشر سابقه داشته، مراد کنیم، حالا مردهه؛ هم خدای ادیان و هم خدای فیلسوفان. (مصلح، 1387، 180)

به فکر سارتر خدایی نیس، پس فرض نظام یا طرح آفرینش بیهودهه و هر انسانی باید در سراسر زندگی خود فقط بر خود متمرکز شه. ( صانع پور، 1381، 150)

او می­گوید این زمان ماست که شاهد بزرگ­ترین کشف آدم یعنی از دست دادن الوهیته. او در سخنرانی مشهور خود، اگزیستانسیالیسم و اومانیسم می­گوید: «ما تنهاییم، بی دستاویزی که عذرخواه ما باشه… واجب الوجودی نیس. باید همه کارا مترتب بر اون رو از اول تا انتها قبول کرد… وقتی واجب الوجود رو به عنوان سرپرست بشر حذف کردیم، ً کسی باید واسه آفرینشِ ارزش­ها جای اون رو بگیره.»

طرح سارتر با دریافت نیستی خدا و الحاد شروع و به اومانیسم ختم می­شه. به تعبیر خود اون، اگزیستانسیالیسم استنتاج کارا وضعیت نیستی خداس. تازه با این کشف بنیادیه که راه فهم درست آدم از خود گشوده می­شه. اصل اول اگزیستانسیالیسم از همین دریافت اخذ می­شه؛ «بشر هیچ نیس، مگه چیزی که از خود می­سازه.»؛

با رفتن خداوند، آدم در جهت التزام به همه اعمال و تصمیم­های خود به طرف گرفتن خدای خود شدن قدم برمی­داره: «اولین سعی اگزیستانسیالیسم اینه که فرد بشری رو مالک و صاحب اختیار چیزی که هست، بذاره و مسئولیت کامل وجود اون رو بر خود اون مستقر کنه… بشر بی هیچ گونه مددی، محکومه که در هر لحظه آدمی رو بسازه.»

این وضعیت عاقبتای خیلی سختی داره و سارتر اعلام می­کنه که خودً از این کشف و بیان اون خرسند نیس. آدم در درک وضعیت جدید ملزمه که خود ارزش­ها رو بیافریند، خود معنا ببخشد: «… زندگی به خودی خود هیچ نیس، اما به عهده شماس که به زندگی معنایی ببخشین. “ارزش” چیزی نیس جز معنایی که شما واسه اون بر می­گزیند.» (مصلح، 1387، 180)

نظر کی­یرکگور اینه که آدم بنفسه قابل و با استعدادّ دریافت به معرفت یقینی نیس، و در زندگی خود تنها بواسطه قسمی حادثه بالا­العاده و اعجازگونه می­تواند اینجور معرفتی حاصل کنه. اما واسه آدمی این معجزه علم و شناخت فقط درصورتی مهم و بامعنی و قطعیه که بی حساب سود و زیانِ این تبدّل و انتقال، خواهان و آرزومند اون باشه.

کی­یرکگور پس از بیان این شکاکیت می­گوید که راه نجات آدم از جهل اینه که وضع و حالت غم­انگیز و فاجعه­آمیز خود رو بشناسد وسپس، چشم بسته، یعنی نه بوسیله عقل و منطق بلکه به نور ایمون، در جستجوی راهی بربیاد خارج از اون وضع و حالت نکبت­آمیز و تأسف­آور. چون فقط ایمونه که می­تواند صورتی از رابطه و اتصال بین آدم و خدا در تجربه تاریخی آدم باشه.(پاپکین و استرول، 1375، 294) و در ادامه می­آورد: تنها آگاهی و اطلاعی که در حالت تاریک جهالت داریم، یا آگاهی تاریخی مربوط به واقع امر و درباره تجربه ماست، یا اطلاعیه که منطقاً در موردِ مفاهیم حاصل شده. اما هیچوقت هیچکدام از اونا رو نمی­توانیم بگیم که درباره چیزی در عالم بالضروره حقیقیه یا نه. ما در حالت ناروشن­شده (جهل) خود ً غیرقابل و نامستعدّیم که بگیم خدا هست. درواقع، جهل ما اینه که نبود وجود اون با آگاهی ما سازگارتره تا وجود اون. (پاپکین و استرول، 1375، 295)

دو مکتب اگزیستانسیالیستی

ژان پل سارتر می­گوید: چیزی که کار رو پیچیده می کنه، اینه که اگزیستانسیالیست­ها به دو دسته تقسیم می­شن: دسته اول اگزیستانسیالیست­های مسیحی، که من یاسپرس[1] و گابریل مارسل[2] پیرو مذهب کاتولیک رو، از گروه اونا می­شمارم و دسته دوم اگزیستانسیالیست­­­های غیر مذهبی یعنی هایدگر[3] و اگزیستانسیالیست­های فرانسوی و خود من. برابری این دو گروه تنها اینه که همه فکر می کنن وجود مقدم بر ماهیته، یا یعنی، فلسفه رو باید از درون­گرایی شروع کرد. به راستی معنی این عبارت­ها چیه؟ (سارتر، 1386، 25)

ما بر عکس دکارت و کانت، به وسیله «می­اندیشم»، خودمون رو رویاروی دیگری می­یابیم. [4] وجود دیگری به همون اندازه واسه ما مسلم و مطمئنه که وجود خود ما. بدین گونه، فرد آدمی که از راه «می­اندیشم» مستقیماً به وجود خود پی می­برد، ضمنا وجود همه افراد دیگر بشر رو هم درمی­یابد، و بقیه رو به معنی شرط وجود خود می­شناسد. در­می­یابد که خود نمی­تواند هیچ باشه (بودن، به معنای اصطلاحی شوخ بودن، شریر بودن، حسود بودن) مگه اونکه بقیه او رو اینطور بشناسن.(سارتر، 1386، 57)

من واسه اینکه فلان حقیقت رو درباره خود تحصیل کنم، باید از بقیه «عبور کنم». «دیگری» لازمه وجود منه؛ همچنانکه واسه معرفتی که من از خودمون دارم وجود دیگری لازمه. در این شرایط، کشف خودمون من، ضمنا، باعث کشف وجود «دیگری» هم می­شه. وجودی که چون اختیاری در برابر من قرار داره و اندیشه و تمایل اون جز این نیس که موافق یا مخالف من باشه. [5] بدین گونه، ما بی معطلی جهانی رو کشف می­کنیم که به نام درون گرایی دوطرفه[6] می­خوانیم. در این جهانه که آدمی تصمیم می­گیرد که خود چه باشه و بقیه چه باشن. (سارتر، 1386، 58)

اراده

[1] . کارل یاسپرس – K. Jaspers فیلسوف و روانشناس آلمانی (1883- 1969)

[2] . گابریل مارسل – G. Marcel فیلسوف و نویسنده فرانسوی (1889- 1973)

[3] . مارتین هایدگر – M. Heidegger فیلسوف آلمانی، یکی از نمایندگان مشهور فلسفه اگزیستانسیالیسم  (1889- 1976)

[4] . اونقدر نیس که وجود خود رو بی بقیه دریابیم. کشف وجود خود و وجود بقیه، دریافتی تنها و جدایی ناپذیره. آدمی، همین که به وجود خود پی برد، ً بقیه رو هم روبروی خود می­یابد.

[5] . به زبون راحت­تر: پی بردن من به وجود خود و درک وجود بقیه – که چون من مختار و آزادند- همراه و با هم و توأمه و نه اینکه اول به وجود خود پی ببرم و بعد در جستجوی راهی واسه درک بقیه برآیم. (چه به نظر مخالفان، این کار در دستگاه درون گرایی محاله) ضمنا، از آزادی خود به آزادی بقیه پی می­بریم. آزادی بقیه به اون معنیه که اینان به خودی خود نه دشمن منند و نه ً دوست من. عمل اونا یکی از این دو راه رو مشخص می کنن.

[6] . Inter- Subjectivity درون گرایی دوطرفه، به مفهومیه که در سطور پیش دیدیم. سارتر این اصطلاح رو به کار می­برد تا از تهمت «درون گرایی فردی» که متوجه فیلسوفان ایدئالیسته برهد؛ چون در فلسفه گذشته دلیل قانع کننده­ای بر مسلم بودن وجود بقیه به دست نمی­آید.

[1] .اثرش به نام: Lhomme, ceticonnu

[2] . jemeines / always mine / in each case mine

[3].  Realite humaine

[4].  philosophies de l existence