پایان نامه در مورد  تاريخچه ي روانشناسي مذهب و معنويت

ورود اوليه مفاهيم مذهب و معنويت در علم روانشناسي، در همان اولين دهه هاي شکل گيري اين علم، اتفاق افتاد. جيمز و هال[1]، جزء اولين نظريه پردازان علم روانشناسي بودند که به اين حيطه توجه نشان دادند. اين اقبال اوليه به مفاهيم معنوي و مذهبي، همزمان با غلبه ي رويکردهاي روانکاوي و رفتارگرايي در نيمه ي نخست قرن بيستم، به سرعت فرونشست (ولف[2]، 1991). در دهه هاي شصت و هفتاد ميلادي، مذهب و معنويت، به تدريج در روانشناسي علمي‌و پژوهش هاي نظام مند، مطرح شد. به طوريکه در سال 1976،  بخش 36 انجمن روانشناسي آمريکا[3] تحت عنوان روانشناسي مذهب[4] رسماً تأسيس شد. با وجود اينکه در آن دوران، پژوهش هاي انجام شده، در حيطه ي روانشناسي مذهب و معنويت، نسبت به ساير زمينه هاي روانشناسي، بسيار اندک و ناچيز بود، زمينه ي مناسبي فراهم شد تا جنبه هاي روانشناختي مذهب و معنويت، با بهره گرفتن از روش هاي تحقيق معتبر علمي، مورد بررسي قرار بگيرد. در طي اين پژوهش ها همپوشي و قرابت بسياري از مفاهيم مذهبي و معنوي با مباني علمي‌روانشناسي، آشکار شد و از اينرو پژوهشگران را به سمت ايجاد رويکردي يکپارچه نگر سوق داد که طي آن به تبيين علمي‌تجارب معنوي و مذهبي از چارچوبي کاملاً روانشناختي مي‌پرداختند. از آن دوران تا به امروز، از يکسو پژوهش هاي رابطه اي که به بررسي و تبيين روابط بين مولفه هاي روانشناختي مختلف و عقايد و تجارب معنوي و مذهبي مي‌پردازند و از سوي ديگر، پژوهش هاي آزمايشي و شبه آزمايشي که اثربخشي مداخلات روانشناختي يکپارچه شده با عقايد مذهبي و معنوي را مورد بررسي قرار مي‌دهند، پايه هاي علمي‌روانشناسي مذهب و معنويت را تحکيم کرده اند (پالوتزين و پارک[5]، 2005).

2-4-2 وجوه تشابه و افتراق مذهب و معنويت

هردو مفهوم مذهب و معنويت، مفاهيمي‌چند بعدي تلقي مي‌شوند که زمينه هاي مختلف زندگي روزمره ي افراد معتقد به باورهاي مذهبي و معنوي را تحت تأثير قرار مي‌دهند (کال و رابينز، 2004). اين دو مفهوم را نه مي‌توان به عنوان دو مفهوم کاملاً مستقل و متمايز در نظر گرفت و نه مي‌توان آن ها را کاملاً معادل يکديگر قلمداد کرد، زيرا علي رغم تمايزاتي که در بين مولفه هاي اين دو مفهوم وجود دارد، شباهت ها و همپوشي هاي بسياري نيز بين آن ها ديده مي‌شود (اوندرا و گرينوالت، 2008).

براساس مطالعات و نظريه پردازي هاي روانشناسي مذهب و معنويت، در مقوله ي مذهب، بعد عقايد، و التزامات عملي و اجتماعي، بسيار برجسته است ولي در مقوله ي معنويت، بعد احساسات و هيجانات شخصي، بيشتر مورد تأکيد قرار مي‌گيرد. بر اين اساس، افرادي که خود را مذهبي قلمداد مي‌کنند، بيشتر بر باورهاي اساسي مذهبي خود تمرکز دارند و انگيزه ي قابل توجهي براي عمل کردن بر اساس دستورالعمل هاي ارائه شده از جانب مذهبشان در زندگي شخصي و اجتماعي خود را دارند. اما افرادي که خود را معنوي قلمداد مي‌کنند، بيشتر تأکيد بر تجارب احساسي و عاطفي ناشي از پيوستگي و اتحاد با معنايي فراتر از خود، مانند احساس پيوستگي با خداوند و تعلق قلبي به ديگران را دارند و انگيزه ي آن ها بيشتر حول تجربه ي اين احساسات مثبت دروني، متمرکز است. اين تقسيم بندي، به خوبي، ابعاد متمايز مذهب و معنويت را در يک نگاه کلي، نمايان مي‌سازد، اما بايد توجه داشت که چنين تمايزاتي جنبه ي مطلق ندارد، زيرا بسيار محتمل است که يک فرد مذهبي،‌ براساس باورهاي مذهبي خود، تجارب  معنوي شخصي و منحصر به فردي را داشته باشد و يک فرد معنوي نيز ممکن است که به عقايد دروني مشخص و منسجمي‌پايبند باشد. از سوي ديگر مولفه هاي اجتماعي اگرچه عمدتاً با عقايد مذهبي همراه است، ولي عقايد معنوي نيز مي‌توانند منجر به شکل گيري شبکه هاي اجتماعي خاص خود شوند، چنانچه در بعضي از کشورها نهادهاي اجتماعي خاص افراد داراي عقايد معنوي مشترک، وجود دارد (زينبائوئر و پارگامنت، 2005).

براساس پژوهش هاي انجام شده، چنين به نظر مي‌رسد که اکثر افراد، خود را هم مذهبي و هم معنوي، در نظر مي‌گيرند و تنها درصد کمي‌از افراد هستند که خود را فقط مذهبي يا معنوي تلقي مي‌کنند. بويژه درصد بسيار پاييني از افراد مذهبي هستند که خود را معنوي تلقي نکنند. به عنوان نمونه، در پژوهش زينبائوئر و همکاران (1997 به نقل از زينبائوئر و پارگامنت، 2005). 74 درصد از آزمودني ها خود را هم مذهبي و هم معنوي معرفي کردند، 19 درصد خود را صرفاً معنوي (و نه مذهبي) و فقط 4 درصد خود را مذهبي (و نه معنوي) مي‌دانستند. اين موضوع در چند پژوهش ديگر نيز مورد بررسي قرار گرفته و نتايج بسيار مشابهي به دست آمده است (زينبائوئر و پارگامنت، 2005).

2-4-3 شکل هاي سالم و ناسالم مذهب و معنويت

در طول قرن بيستم در ميان صاحب نظران علم روانشناسي، نگرش هاي بسيار متفاوت و حتي متضادي وجود داشته است در مورد اينکه آيا مذهب و معنويت عوامل کمک کننده به سلامت روان محسوب مي‌شوند و يا جزء عوامل آسيب زا براي سلامت روان هستند. در اين ميان، نظريه ي آلپورت در مورد مذهب دروني و بيروني، به عنوان يک مفهوم سازي جامع و همه جانبه و در عين حال، فاقد پيش داوري و تعصب در اين زمينه، بسيار مورد توجه نظريه پردازان و پژوهشگران حيطه ي روانشناسي مذهب و معنويت قرار گرفت. آلپورت دو نوع مذهب را معرفي کرد: مذهب دروني[6] و مذهب بيروني[7]. يک فرد داراي مذهب دروني، با عقايد مذهبي خود، زندگي مي‌کند و هدف و غايت شئون مختلف زندگي خود را با اين عقايد، معنا مي‌بخشد. در حاليکه افراد داراي مذهب بيروني، نگاهي سودگرايانه و ابزاري به عقايد مذهبي دارند، به طوريکه از مذهب براي دست يابي به اهدافي همچون امنيت، پايگاه اجتماعي و به طورکلي اهداف غيرمذهبي و غيرديني، استفاده مي‌کنند (زينبائوئر و پارگامنت، 2005).

نظريه ي آلپورت، امروزه مورد توافق عمومي‌نظريه پردازان و پژوهشگران روانشناسي مذهب و معنويت، قرار گرفته است. براساس پژوهش هاي مختلف، مشخص شده است که  مذهب بيروني با ناراحتي هاي روانشناختي مختلف، ميزان پايين توانايي هاي مقابله اي مؤثر، احتمال بالاتر تعصب، ناشکيبايي، و مسائل مربوط به رفتار اجتماعي همبستگي دارد. در مقابل، مذهب دروني،‌ با سطح بالاتر خوب بودن ذهني، ميزان بالاتر توانايي هاي مقابله اي مؤثر و واقع بينانه و رفتار اجتماعي مناسب، رابطه دارد. به طور کلي تمام مولفه هاي اثربخشي که در مورد مذهب، ذکر مي‌شود، مربوط به مذهب دروني است، که در نظام شناختي و اعتقادي افراد، نهادينه شده و بر ابعاد مختلف زندگي آن ها تأثير گذار است  (ميلر و کلي[8]، 2005).

در طول قرن بيستم،  نگرش به معنويت، بيشتر مثبت بوده است و بسياري از جنبه هاي مرضي که براي عقايد مذهبي در نظر گرفته مي‌شد، به تجربيات معنوي، تعميم داده نمي‌شد. حتي تا امروز هم اين نگرش مثبت به معنويت همچنان وجود دارد. امروزه پژوهش هاي مختلفي ارتباط مذهب بيروني با مسائل و ناراحتي هاي مختلف روانشناختي را مورد بررسي قرار داده اند ولي به ندرت مي‌توان پژوهش هايي را يافت که به ارتباط بعضي از عقايد يا نگرش هاي معنوي با مسائل و آسيب هاي سلامت روان، پرداخته باشند. با اينحال، نگاه کاملاً مثبت به تمام انواع و اشکال معنويت نيز نمي‌تواند منطقي باشد، زيرا در گذشته هاي نزديک و دور، بعضي از پيامدهاي نابهنجار با بعضي از رويکردهاي معنوي که اساس مذهبي هم نداشته اند، همراه بوده است. نمونه ي بارز اين موارد را در خودکشي هاي دسته جمعي بعضي از فرقه هاي معنوي مي‌توان مشاهده کرد (زينبائوئر و پارگامنت، 2005).

2-4-4 تأثير مذهب و معنويت بر سلامت روان

با شروع مطالعه ي علمي‌و مبتني بر روش هاي تحقيق معتبر در حيطه ي روان شناسي مذهب و معنويت، شمار بسيار و در عين حال روز افزوني از پژوهش هايي که از ارتباط بين نگرش هاي مذهبي و معنوي با سلامت روان به طور کلي و يا با مولفه هاي مرتبط با آن، خبر مي‌دهند پديد آمده است. در تبيين نتايج اين پژوهش ها مي‌توان به عوامل متعددي اشاره کرد، زيرا مذهب و معنويت، ابعاد و ظرفيت هاي بالقوه ي بسياري دارند که هريک مي‌تواند تأثير مثبتي روي سلامت روان داشته باشد. با اين حال، در اين ميان به دو مزيت بالقوه ي نگرش هاي مذهبي و معنوي، بيشتر تأکيد مي‌شود: 1- فراهم کردن يک نظام معنايابي منسجم به منظور مقابله ي مؤثر با موقعيت ها و عوامل استرس زا  2-  فراهم کردن بافتي از روابط بين فردي مطلوب و حمايت کننده (هود و همکاران ، 2009).

2-4-4-1  معنادهي و مقابله با استرس

مطالعات جديد در زمينه ي مکانيزم هاي مقابله اي، تأکيد دارند که در فرآيند مقابله با موقعيت هاي استرس زا نبايد فقط بر حالات منفي و آسيب شناسي رواني تمرکز کرد، بلکه نقش حالات مثبت روانشناختي نيز در اين فرآيند، بسيار برجسته است. بر اين اساس، بيان مي‌شود که هيجانات مثبت و عواملي که مي‌توانند به ايجاد هيجانات مثبت منجر شوند، نقش بسيار مهمي‌در مقابله ي مؤثر با عوامل استرس زا و در نتيجه حفظ و ارتقاء سلامت روان خواهند داشت. يکي از مهمترين منابع ايجاد کننده و تقويت کننده ي هيجانات مثبت در مواجهه با عوامل استرس زا، تعابير مثبت مبتني بر معنايابي از موقعيت است. چنين تعبيرهايي مخصوصاً مي‌تواند از يک نظام فکري معنوي يا مذهبي ريشه بگيرد (گلانز و شوارتز، 2008). بنابراين نگرش هاي مذهبي و معنوي، با معنادهي مثبت به موقعيت ها و کمک به ارزيابي ها و تعابير شناختي سازگارانه تر از موقعيت هاي استرس زا و ناخوشايند، به عنوان يکي از مهمترين منابع مکانيزم هاي مقابله اي مؤثر، شناخته مي‌شوند (پارگامنت، 2007).  بويژه در موقعيت هاي دشوار و استرس زايي که منابع بيروني اجتماعي يا فردي که بتوانند در کوتاه مدت، مسئله را حل نمايند، در دسترس نيستند، احتمال بيشتري وجود دارد که سبک هاي مقابله اي مذهبي مبتني بر معنادهي، فعال شوند (پارگامنت، آنو و واچهولتز[9]، 2005). اين موضوع به طور اوليه توسط فرانکل مطرح شد که يافتن معناهاي فرامادي مؤثر در سلامت روان، در موقعيت هاي دشوار زندگي، بيشتر قابل حصول است (فرانکل؛ ترجمه ي معارفي، 1390). بنابراين در موقعيت ها و شرايط تهديد کننده ي سلامت روان، عقايد مذهبي و معنوي به عنوان يک منبع غني براي مقابله ي مؤثر با اين موقعيت ها محسوب مي‌شوند که مي‌توانند به کاهش هيجانات منفي و افزايش هيجانات مثبت در اين موقعيت ها کمک نمايند (هود و همکاران، 2009).

2-4-4-2 روابط بين فردي

يکي از حيطه هاي مهم تأثيرگذاري نگرش مذهبي و معنوي، در بافت روابط بين فردي است. در روابط بين فردي، الگوي باورهاي حاکم بر نظام شناختي فرد، تأثير مستقيمي‌بر نوع تعامل او با ديگران خواهد داشت. بويژه نگرش هاي مذهبي مبتني بر اديان بزرگي همچون اسلام، مسيحيت و يهود، در حيطه ي روابط بين فردي نيز دربردارنده ي الگوهاي شناختي کاملاً مشخص و تعريف شده اي هستند. در اين اديان، بسياري از نگرش ها، قواعد و فرض هاي شناختي، به طور اختصاصي بر رابطه ي انسان با خداوند و نيز در رابطه ي انسان ها با يکديگر مطرح مي‌شوند. به همين دليل، در بافت روابط بين فردي، اين الگوهاي شناختي مي‌توانند تأثير مستقيمي‌بر نوع و کيفيت رابطه ي فرد با ديگران داشته باشند. همچنين ارزيابي فرد از رابطه ي خود با خداوند براساس نگرش مذهبي و معنوي، مي‌تواند تأثيرات مهمي‌بر الگوهاي فکري و هيجاني شخص، در بعد فردي و بين فردي داشته باشد (اوزوراک، 2005).  علاوه بر اين، شبکه هاي اجتماعي حمايت کننده و منسجمي‌که مخصوصاً بين افراد داراي عقايد مذهبي مشترک، بوجود مي‌آيد، مي‌تواند تأثيرات مثبتي بر مقابله ي مؤثر با عوامل استرس زا و حفظ سلامت روان به صورت پايدار و بلندمدت داشته باشد (هيل و همکاران، 2009).

2-4-5 تأثير مذهب و معنويت بر هيجانات مثبت

در دهه هاي گذشته، پژوهش هاي بسياري در هر دو زمينه ي روانشناسي مذهب و معنويت و نيز روانشناسي هيجانات، صورت گرفته است، اما تعداد پژوهش هايي که به بررسي هردو زمينه در ارتباط با يکديگر پرداخته باشند، بسيار اندک است (امونز، 2005). بااين حال، مجموع اين پژوهش ها نشانگر روابط مثبت بين عقايد و تجربيات مذهبي و معنوي با هيجانات مثبتي همچون شادي و لذت است (کار، 2005).

تأثير مذهب و معنويت بر تجربه ي هيجانات مثبت، بيشتر به مولفه ي معناداري مربوط مي‌شود. تعابير مبتني بر مفاهيم مقدس و معناداري، باعث مي‌شود که يک فرد داراي نگرش مذهبي و معنوي، نسبت به پديده ها و رويدادهايي هيجانات مثبت را تجربه کند که يک فرد غيرمذهبي و غيرمعنوي آنها را  عادي، خنثي و يا حتي منفي، قلمداد مي‌کند و در نتيجه به اين رويدادها يا هيجاني نشان نمي‌دهد و يا هيجانات منفي را تجربه مي‌کند (امونز، 2005). در واقع همانطور که فرانکل مطرح مي‌کند، هنگامي‌که معنايي فرامادي و فراتر از خود، به هدف اصلي فرد، در زندگي تبديل مي‌شود، او در مسيري پايدار از کامروايي قدم نهاده است، زيرا اين تحقق هدف، في نفسه خوشايند است و تحقق اهداف معنادار، به هيچ وجه نمي‌تواند توسط موانع و محدوديت هاي مادي و موقعيتي متوقف شود (شولتز؛ ترجمه ي خوشدل، 1385؛ فرانکل؛ ترجمه ي معارفي، 1390).

[1]. Hall
پایان نامه
[2].Wulff

[3].American Psychological Association

[4]. Psychology of Religion

[5]. Paloutzian & Park

[6]. Intrinsic religion

[7]. Extrinsic religion

[8]. Miller & Kelley

 

[9]. Ano & Wachholtz

Be the first to comment

Leave a Reply

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


*