مقاله (پایان نامه) هيجان لذت

2-2-3-1 ريشه هاي تحولي

ريشه هاي تحولي هيجان لذت نسبت به هيجان شادي، در متون مربوط به روانشناسي تحول، کمتر مورد بحث قرار گرفته است. شايد دليل اين امر، اين باشد که اساساً لذت به عنوان مولفه ي هيجاني شادي، محسوب مي‌شود و لذا مي‌توان ريشه هاي تحولي شادي در بعد هيجاني را به نوعي به عنوان تحول هيجان لذت نيز در نظر گرفت (آرگايل؛ ترجمه ي گوهري انارکي، 1383).

لذت نيز همچون شادي از جمله هيجان هاي نخستين محسوب مي‌شود (خداپناهي، 1387) که به اشکال مختلف، از بدو تولد، جلوه هاي مختلف‌آن قابل مشاهده است. اين نشانه ها که جهان شمول هستند، معمولاً در طول دوره ي نوباوگي به صورت حالت انبساط عضلاني و بستن چشم ها در هنگام ارضاي نيازهاي فيزيولوژيک مانند تغذيه شدن، قابل مشاهده هستند (ماسن و همکاران؛ ترجمه ی ياسايی، 1387). با اين حال، هيجان لذت در دوره هاي بعدي تحول، در همين سطح جسماني باقي نمي‌ماند و به موازات رشد جنبه هاي شناختي، لذت هاي پيچيده تري که تحت تأثير حواس فيزيولوژيک نيستند نيز پديدار مي‌شود که تحت عنوان لذت هاي برتر شناخته مي‌شود (کار، 2005).

2-2-3-2 جنبه هاي فيزيولوژيک

پژوهش هاي نوروپسيکولوژي در مورد هيجان لذت، تاکنون بسياري از جنبه هاي فيزيولوژيک مربوط به اين هيجان را به خوبي شناسايي کرده اند. بويژه در بعد لذت هاي حسي، انتقال دهنده هاي عصبي خاصي در ارتباط با هيجان لذت، مشخص شده و مناطق مغزي مرتبط با اين هيجان، دقيقاً شناسايي شده اند. در ميان انتقال دهنده هاي عصبي، نقش دوپامين و سروتونين در تجربه ي هيجان لذت، بسيار برجسته است. همچنين پپتيدهاي شبه افيوني که شامل آندروفين ها، آنکفالين ها و دينورفين ها مي‌شود، علاوه بر اثر تسکيني و ضددرد، در تجربه ي هيجان لذت نيز نقش دارند (حائري روحاني، 1386).

در ميان مناطق مغزي، نقش بعضي از ساختارهاي دستگاه کناري و بويژه شکنج زاويه اي و سپتال، در رابطه با تجربه ي لذت هاي بدني همچون لذت جنسي، مورد تأکيد قرار گرفته است. همچنين مشخص شده است که هيجان هاي مثبتي همچون لذت، بيشتر در نيمکره ي چپ، مورد بررسي قرار مي‌گيرند (خداپناهي، 1388). علاوه بر مواردي که ذکر شد، مشخص شده است که بعضي از هورمون ها از جمله هورمون اکسيتوسين[1] نيز در تجربه‌ي لذت، نقش اساسي دارد (کامپتون و هافمن، 2013).

2-2-3-3 جنبه هاي غريزي

يکي از مهمترين منابع هيجان لذت، در بعد جسمي، ارضاي نيازهاي غريزي همچون خوردن و ميل جنسي است (آرگايل؛ ترجمه ي گوهري انارکي و همکاران، 1383). اين شکل از هيجان لذت، بويژه از ديدگاه تکاملي، بسيار حائز اهميت است، زيرا تجربه ي لذتي که با ارضاي نيازهاي اساسي غريزي همراه است، افراد را به فراهم کردن شرايطي که به ارضاي اين نيازها بيانجامد برمي‌انگيزد که نتيجه ي آن، حفظ بقاي آن ها خواهد بود (خداپناهي، 1388).

2-2-3-4 جنبه هاي شناختي

اگرچه جنبه هاي فيزيولوژيک و جسمي، جزئي اساسي از هيجان لذت هستند، اما لذت صرفاً به عنوان يک مولفه ي زيستي و بدني محسوب نمي‌شود، بلکه اساساً اين هيجان به يک حالت ذهني خوشايند اشاره دارد که با بعضي از حواس و دريافت هاي بدني همراه است (اگدن[2]، 2001). به عبارت ديگر لذت، علاوه بر ابعاد فيزيولوژيک، ابعاد پيچيده ي شناختي را نيز در بر مي‌گيرد (پترسون، 2006). البته مطرح کردن بعد شناختي براي هيجان لذت، مانند آنچه که براي هيجان شادي، مطرح شد، به معني معادل دانستن اين دو هيجان نيست. در واقع تفاوت اين دو هيجان، در اين است که ارزيابي هاي شناختي مبتني بر رضايت و خشنودي، يکي از مولفه هاي اصلي هيجان شادي است، که بدون تحقق آن، نمي‌توان سخن از تحقق هيجان شادي به ميان آورد، ولي اين مولفه هاي شناختي، جزء مولفه هاي اصلي هيجان لذت، محسوب نمي‌شوند، بلکه جزء عوامل تأثير گذار بر تجربه‌ي اين هيجان، محسوب مي‌گردند. به همين دليل است که امکان تجربه ي هيجان لذت، حتي بدون ارزيابي‌هاي شناختي مثبت، امکان پذير است. به عنوان مثال، فردي که هيچ ارزيابي شناختي مثبتي از زندگي خود، به طور کلي و در حيطه هاي مختلف ندارد، با رفتارهايي مثل رابطه ي جنسي، کشيدن سيگار و مواردي از اين قبيل که تجربه ي لذت حسي را فراهم مي‌آورند، به طور موقت، هيجان لذت را تجربه خواهد کرد. با اين حال، تجربه ي لذت پايدار در بلندمدت و در هردومقوله ي لذت هاي جسمي‌و برتر، بدون تحقق مولفه هاي شناختي مثبت و مؤثر، امکان پذير نخواهد بود (کار، 2005).

2-2-3-5 جنبه هاي اجتماعي

به طور کلي رابطه ي هيجانات مثبت از جمله لذت، با روابط اجتماعي، دو جانبه است. يعني افرادي که روابط اجتماعي مطلوبي دارند، ميزان لذت بيشتري را تجربه مي‌کنند و همچنين افرادي که سطح بالاتري از هيجانات مثبت همچون لذت را تجربه مي‌کنند، روابط بين فردي مثبت تري دارند (جانسون، 2009).  برخلاف هيجانات منفي مانند اضطراب که ميزان درگيري افراد را در موقعيت هاي اجتماعي کمتر مي‌کند و ممکن است مخل روابط بين فردي مطلوب شود، هيجانات مثبت مانند لذت، باعث مي‌شود که افراد، بدون بازداري و کنار کشيدن از موقعيت هاي اجتماعي، با جنبه هاي مختلف موقعيت هاي بين فردي درگير شوند و سطح بالايي از توجه و بينش را نسبت به ابعاد مختلف اين موقعيت ها داشته باشند. اين توجه گسترش يافته به افراد کمک مي‌کند تا  در موقعيت هاي اجتماعي، روي ايده ها، اعمال و فعاليت هاي جديد،گشوده باشند وخلاقيت بيشتري از خود نشان دهند. در نتيجه، اين خلاقيت و گشودگي مي‌تواند به ارتقاء و گسترش هرچه بيشتر روابط بين فردي ثمربخش و مفيد براي سلامت روان منجر شود (کار، 2005).

همچنين روابط بين فردي نيز مي‌تواند تأثير بسزايي در تجربه ي لذت فراهم آورد. براساس نظريه ي انتخاب، بدون داشتن روابط رضايت بخش، تجربه ي هيجانات مثبت، به طور پايدار و در طولاني مدت، امکان پذير نخواهد بود. زيرا هيجانات مثبت، هنگامي‌حاصل مي‌شوند که يک يا چند مورد از نيازهاي اساسي انسان، ارضا شده باشد و ارضاي مطلوب و مناسب تمام نيازهاي انسان حتي نيازهاي فيزيولوژيک او، تنها در سايه ي روابط رضايت بخش، امکان پذير است (اوندرا و گرينوالت، 2007). بنابراين تجربه ي هيجانات مثبت، که به دنبال روابط مطلوب ايجاد مي‌شود، نشانگر اين است که نيازهاي جسماني و روانشناختي فرد، به خوبي در حال ارضا شدن است و بنابراين سلامت روان او در وضعيت مطلوبي قرار دارد (گلاسر؛ ترجمه ي ملکيان و احمدي، 1386).

2-3 سلامت روان

2-3-1 تاريخچه ي سلامت روان

تاريخچه ي نظريه پردازي هاي منسجم در مورد سلامت روان، به يونان و روم باستان بازمي‌گردد. يکي از نخستين نظريه ها در مورد سلامت و بيماري رواني، نظريه ي بقراط است. او معتقد بود که بدن انسان داراي چهار مايع مهم است به نام هاي سودا، صفرا، بلغم و خون (دم) که تعادل بين آن ها به منزله ي سلامت رواني و جسماني و عدم تعادل بين آن ها به معني بيماري رواني و جسماني است. اگرچه مدلي که توسط بقراط ارائه شده بود، اساساً يک مدل سلامت بود، اما اکثر نظريه پردازي ها و مباحث مربوط به آن، حول مسائل و آسيب هاي جسماني و روانشناختي متمرکز بود. ساير نظريه پردازاني هم که پس از بقراط، موضوع سلامت روان را مدنظر قرار دادند، عمدتاً روي مسائل و مشکلات سلامت روان و به عبارتي بيماري هاي رواني تمرکز داشتند. اين نگرش تا روانشناسي علمي‌قرن بيستم نيز حاکم بود (هالجين و ويتبورن؛ ترجمه ي سيد محمدي، 1387).

از زمان تأسيس رسمي‌علم روانشناسي در اواخر قرن نوزدهم، تا ده ها سال، مفهوم سلامت روان، به عنوان يک مفهوم مستقل از بيماري رواني، شناخته نمي‌شد. در واقع بسياري از نظريه پردازان، به طور آشکار يا ضمني چنين فرض مي‌کردند که سلامت روان به معناي عدم بيماري رواني است (تنگلند[3]، 2001). بويژه در طي سال هاي جنگ جهاني دوم و پس از آن، روانشناسي بيش از حد روي مقولات آسيب شناسي رواني متمرکز شد، به طوريکه مشخصه ي اصلي روانشناسي، تشخيص و درمان اختلالات رواني در همکاري با متخصصين روانپزشکي بود (فيرس و ترال؛ ترجمه ي فيروزبخت، 1388). حتي در حيطه هاي پژوهشي، چه در مورد کودکان و چه در مورد بزرگسالان، اقبال پژوهشگران روانشناسي عمدتاً به سمت مقولات آسيب شناسي رواني و عوامل تأثير گذار بر مسائل و اختلالات روانشناختي و يا درمان آن ها بود (سليگمن؛ ترجمه ی کلانتري و همکاران، 1390).

در طول سال هايي که نگرش آسيب شناسي رواني بر علم روانشناسي، حاکم بود، چندين جريان نظريه پردازي سعي کردند تا تمرکز افراطي برمسائل و مشکلات روانشناختي به جاي مقولات سلامت روان را به چالش بکشند. نظريه پردازاني همچون مزلو، راجرز و فرانکل، با نظريات متفاوت و متحولانه ي خود، گام بزرگي در جهت شکستن اين جريان غالب، برداشتند (ساپينگتون؛ ترجمه ي حسين شاهي برواتي، 1387)، اما اين نظريات نيز موفق به ايجاد يک جنبش علمي- پژوهشي مستقل در حيطه ي سلامت روان نشدند. علت اين امر، آن بود که اين نظريات، به طوراختصاصي مفهوم سلامت روان را به عنوان يک مفهوم مستقل، مورد بحث و بررسي قرار ندادند. همچنين بعضي از اين نظريات همچون نظريه ي مزلو، بيشتر متمرکز بر افرادي بود که در اوج سلامت روان بودند و کمتر به درجه ي عمومي‌سلامت روان که در مورد اکثريت مردم، مصداق داشته باشد، پرداختند (تنگلند، 2010). با اين حال، اين نظريات، بستر لازم را براي تمرکز زدايي جريان روانشناسي از مسائل آسيب شناسي محض به سمت مباحث سلامت روان، که در اواخر قرن بيستم تحقق يافت، فراهم نمود. نظريات آنتونوسکي[4] در دهه ي 1980 يک گام مهم در جهت اين تحول محسوب مي‌شد. او مطرح مي‌کرد که هدف درمان هاي روانشناختي، بايد به جاي تمرکز بر رفع نشانه هاي آسيب شناسي، ارتقاء توانايي هاي مقابله اي و مهارت هاي مؤثر در سلامت روان،‌ در جمعيت عمومي‌باشد (مک دونالد، 2006). اين نظرات او به نوعي مقدمه ساز شکل گيري رويکرد روانشناسي مثبت، در اواخر دهه ي 1990 بود (گلانز و شوارتز، 2008).

با ايجاد جنبش روانشناسي مثبت توسط سليگمن، موج جديدي از جريان علمي‌و پژوهشي ايجاد شد که موضوع سلامت روان و افراد فاقد اختلالات رواني را به طور مستقل از مباني آسيب شناسي رواني، مد نظر قرار داد. سليگمن بيان کرد که هدف علم روانشناسي، لزوماً درمان اختلالات رواني نيست، بلکه توانمندسازي جمعيت عمومي‌به منظور پيش گيري از ناراحتي هاي روان شناختي، هدفي است که اهميت آن کمتر از پرداختن به مقولات آسيب شناسي و درمان نيست (سليگمن؛ ترجمه ي کلانتري و همکاران، 1390). تحت تأثير اين موج جديد در روانشناسي، امروزه بين نظريه پردازان و پژوهشگران سلامت روان، ديگر اين موضوع مورد توافق عمومي‌است که سلامت روان، به معني فقدان اختلال رواني نيست (مک دونالد، 2006).

[1].Oxytocin

[2].Ogden

[3]. Tengland پایان نامه

[4]. Antonovsky

Be the first to comment

Leave a Reply

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


*