منابع و ماخذ مقاله پردازش خبر، آموزش مهارت، پژوهشگران

نوعی افسردگی ناشی از غلبه صفرا ذکر کرده است. در سال 1854 شخصی به نام فالره143 بیماریای به نام جنون دورهای را توصیف کرده بود که در آن حالات خلقی افسردگی و مانیا به طور متناوب پیدا میشد. در 1882 روانپزشک آلمانی به نام کالبام144 اصطلاح سیکلوتایمی145 را به کار برد و مانیا و افسردگی را مراحلی از یک بیماری واحد قلمداد کرد. در سال 1899 کراپلین146 نوعی روانپریشی به نام روانپریشی مانیا-افسردگی توصیف کرده بود که اکثر ملاکهایی که امروزه روانپزشکان برای گذاشتن تشخیص اختلال دو قطبی یک به کار میبرند در آن گنجانده بود. وی همچنین نوعی افسردگی هم برشمرده بود که در اواخر بزرگسالی شروع میشد و نهایتاً نام مالیخولیای کهولتی بر آن نهاده شد(سادوک و سادوک، 1933؛ ترجمه رضاعی، 1390).
همهگیرشناسی افسردگی
نتایج به دست آمده از مطالعات نشان داده که زنان دو برابر مردان افسرده هستند و احتمال بروز افسردگی یک قطبی برای مردان 8 تا 12 درصد و برای زنان 20 تا 26 درصد است(ساراسون147 و ساراسون، 1333؛ ترجمه نجاریان، اصغری مقدم و دهقانی، 1383). اما در جدیدترین مطالعات اختلال افسردگی اساسی در بین اختلالات روانپزشکی بالاترین شیوع طول عمر(حدود 17%) را داشته است. میزان بروز سالیانه افسردگی اساسی 59/1 درصد(زنان89/1 درصد و مردان1/1 درصد) است.از نظر جنسیت نیز تقریباً در سراسر جهان و در همهی کشورها و فرهنگها دیده شده که شیوع اختلال افسردگی اساسی در زنان دو برابر مردان است، طبق فرضیههای ارائه شده دلائل این تفاوت عبارت است از تفاوتهای هورمونی، اثرات زایمان، تفاوت فشارهای روانی-اجتماعی زنان و مردان و الگوهای رفتاری مربوط به درماندگی آموخته شده. و از بُعد تأهل نیز اختلال افسردگی اساسی بیشتر در افرادی دیده میشود که هیچ ارتباط بینفردی نزدیکی ندارند و یا طلاق گرفته یا متارکه کردهاند(سادوک و سادوک، 1933؛ ترجمه رضاعی،1390).
دیدگاههای مختلف درباره افسردگی
در طی سالهای گذشته تبیینهای نظری مختلفی از افسردگی شده است، عمدهترین این نظرات در زیر توضیح داده میشود.
1-دیدگاه زیستشناختی
پیشفرض این دیدگاه این است که علت افسردگی یا در ژنها نهفته است که از طریق توارث از والدین به فرزندان منتقل میشود، یا نارسایی عمل فیزیولوژیایی که ممکن است پایه ارثی یا غیرارثی داشته باشد. یک زمینه عمدهی پژوهش درباره علل زیستشناختی افسردگی مربوط است به نقش انتقالدهندگان عصبی(آزاد، 1384). در خلال دو دهه اخیر پژوهشهای گستردهای برای تعیین نقش نوراپینفرین و سروتونین در ایجاد افسردگی انجام شدهاند، پارهای از پژوهشها، پایین بودن سطوح نوراپینفرین و سروتونین را علت افسردگی تلقی میکنند و پارهای دیگر، پایین بودن سطح یکی از انتقالدهندگان عصبی را موجد حالت افسردگی میدانند و برخی از پژوهشگران نیز به این نتیجه رسیدهاند که افسردگی ناشی از نوراپینفرین و افسردگی مبتنی بر سروتونین، نشانههای متفاوتی دارند(کامر148، 1995؛ به نقل از دادستان، 1383).
2-دیدگاه روانتحلیلگری149
رویکرد روانتحلیلگری برای تبیین اختلال افسردگی بر دو مفهوم جدایی150 یا فقدان151 و خشم152 تأکید دارد. به اعتقاد این دیدگاه از دست دادن همسر، والدین، بچه و یا هر محبوبی میتواند فقدان ایجاد نماید. فقدان صرف نظر از اینکه به علت مرگ باشد یا ترک شدن، حتی وقتی هم واقعی نبوده به صورت نمادین باشد، میتواند موجب افسردگی شود. این نظریه افسردگی ابتدا توسط فروید153(1917) و آبراهام154(1911-1916) ارائه شد. وجود مشابهت بین افسردگی بالینی و واکنش عزا به دلیل از دست دادن فردی محبوب، نقطه آغاز این نظریه بود، چون در هر دو مورد نشانههایی مانند کاهش اشتها، اختلال خواب، ناتوانی در اخذ لذت از زندگی، گوشهگیری، خمودگی و جز آن مشاهده میشد(دادستان، 1383).
آبراهام و فروید(1924 و 1917 به نقل از سو155 و سو، 1990) بین سوگواری طبیعی و افسردگی تمایز قائل شدهاند، از جمله اینکه در سوگواری فرد سوگوار نسبت به از دست دادن موضوع عشق آگاهی و هشیاری دارد و از احساس خود در این خصوص آگاه است و میداند با از دست دادن موضوع عشق چه تغییراتی برای او بوجود آمده است. فرد عزادار به علت ناتوانی در پذیرش این فقدان به مرحله دهانی، مرحله تمایز نایافتگی کودک-والد، واپسروی میکند و در نتیجه هویت او با هویت شخص از دست رفته همسان شده و دستیابی به فرد اخیر، امکانپذیر میشود. به عبارت دیگر افراد عزادار برای بازیافتن موضوع از دست رفته بر اساس یک واپسروی در سطح “فرامن” و “من”، موضوعهای محبوب را درونفکنی میکنند و همه احساساتی را که نسبت به وی داشتهاند به منزله احساساتی که نسبت به خود دارند تجربه مینمایند. سپس در وهله بعد این درونفکنی که به از همپاشیدگی و پراکندگی کشانندهها وابسته است به تعارض بین دو پایگاه من و فرامن منجر میشود و احساس کینه و خشم نسبت به فرد محبوب از دست رفته- برای حفظ تمامیت موضوع- به صورت کینه فرامن نسبت به من در میآید؛ و در عمل، شخص افسرده با ابراز رنج میکوشد تا عشق از دست رفته را بازیابد(کراز، 1368، به نقل از دادستان، 1383). اما فرد افسرده از چنین آگاهیهایی برخوردار نیست، و اختلال افسردگی از عوامل ناهشیار سرچشمه میگیرد. تردیدی نیست که بسیاری افراد بدون آنکه فرد محبوبی را از دست بدهند به افسردگی مبتلا میشوند. فروید برای تبیین این نوع افسردگیها از مفاهیم فقدان رمزی یا خیالی سود جسته است. برای مثال فردی که شغلش را از دست داده است میتواند ناهشیارانه چنین تجربهای را به منزله از دستدادن همسرش تفسیر کند، چون بر این باور است که تداوم شکست حرفهای وی به کاهش علاقه همسرش منجر خواهد شد. یا آنکه یک شاگرد دبیرستان میتواند شکست در ریاضیات را معادل از دست دادن والدینش تلقی کند چرا که عشق والدین به خود را به موفقیت تحصیلیاش وابسته میداند(کامر، 1995).
مفهوم دیگر روانتحلیلگری در تبیین افسردگی، خشم است. روانتحلیلگران بر پویایی خشم در افسردگی تأکید کرده و معتقدند افسردگی خشمی است که فرد بر علیه خود چرخش داده است. بک(1961 به نقل از ساکو156 و بک ، 1995) در اولین مطالعهاش برروی افسردگی به بررسی محتوای خواب این بیماران پرداخت. هدف او از این مطالعه ارزیابی دیدگاه روانتحلیلگری در مورد خشم بر علیه خود بود. بنابراین او فرض کرد که بیمار افسرده در رؤیاهایش این خشم و خصومت را نشان خواهد داد. اما وقتی نتایج کارش را با گروه غیرافسرده مقایسه نمود چنین نتیجهای نگرفت، و دریافت که بین رؤیای دو گروه تفاوتی وجود ندارد. براساس چنین یافتهای بک متوجه شد که دیدگاه روانتحلیلگری نمیتواند تبیینکننده مناسبی برای افسردگی باشد. بنابراین او به سمت مؤلفههای شناختی رفت که در افسردگی وجود دارد، در نتیجه وی نظریه شناختی افسردگی را بنیاد نهاد.
البته این دیدگاه چهار رکن کلیدی در خصوص افسردگی را نیز توضیح میدهد: 1) آشفتگی ارتباط نوزاد-مادر در خلال مرحله دهانی(10تا 18 ماه ابتدای زندگی) زمینهساز آسیبپذیری بعدی به افسردگی است. 2) افسردگی را میتوان با فقدان ابژه حقیقی یا خیالی مرتبط دانست. 3) درونیسازی ابژههای از دست رفته، مکانیسمی دفاعی است که برای مقابله با رنج و ناراحتی همراه با فقدان ابژه به کار میرود. 4) از آنجا که ابژه از دست رفته با دیدی آمیخته از عشق و نفرت نگریسته میشود، احساسات خشم متوجه خود و معطوف به داخل میگردند(سادوک و سادوک؛1933، ترجمه رضاعی، 1390).
3- دیدگاه رفتاری
در این دیدگاه به پایین بودن مقدار واکنشهای رفتاری و احساسات غمگینی یا بدبختی که با افسردگی همراه میشود را مربوط به کمی تقویت مثبت و یا زیادی تجارب ناخوشایند میداند. این وضع ممکن است به یکی از چند دلیل مختلف پدید آید:
-محیط خود به خود ممکن است مسئلهای باشد. امکان دارد که در محیط فرد، عوامل تقویت کننده کم یا تنبیه کننده زیاد باشند.
-شخص ممکن است فاقد مهارتهای اجتماعی برای جذب تقویت مثبت یا برای تطبیق مؤثر با حوادث تنفرانگیز و ناخوشایند باشد.
-به سبب بعضی دلائل، در افرادی که مستعد افسردگی هستند، موارد تقویت کننده، کمتر مثبت و موارد تنبیه کننده، بیشتر منفی به نظرشان میرسد تا افراد عادی. این ممکن است به صورت چرخهای از کاهش رفتار یا کنارهگیری آغاز شود و به تقویت کمتر یا تنبیه بیشتر بینجامد(آزاد، 1384).
این امکانات تقویت رفتار میتوانند بر اساس رویدادهای بیرونی(مانند بداقبالی، فقدانها، دگرگونیهای مهم زندگی و. . .) تغییر کنند و شخص را در موقعیتی قرار دهند که مهار امکانات تقویت را از دست بدهد، پاداشهایی که به طور معمول رفتارهای مثبت را تقویت میکنند به تدریج در وی تضعیف شوند و سبک یا کنشوری افسردهوار را ایجاد کنند(دادستان، 1383). رفتارگرایان معتقدند کمبود مهارتهای اجتماعی در بیماران افسرده سبب میشود تا بیمار نتواند به جلب پیامدهای مثبت رفتار خویش بپردازد. در نتیجه واکنشهای اجتماعی کمتری از خود بروز میدهد و با افراد محدودتری ارتباط برقرار میکند، و نسبت به جنبههای ناخوشایند رفتار دیگران زیاد حساس میشود. در نتیجه آموزش مهارتهای اجتماعی برای این بیماران ضروری است. زیرا راه را برای رسیدن به تقویت مثبت و در نتیجه سلامتی را هموار میکند(مهریار، 1373).
4- دیدگاه شناختی
یکی از نظریههای مهم و اساسی در تبیین افسردگی، نظریه شناختی است. فرض زیربنایی در این نظریه آن است که یک دسته الگوهای منفی شناختی عامل پدیدآیی افسردگی هستند. به این معنا که افراد افسرده بدون توجه به واقعیت، خودشان را شخصی پوچ157، بیارزش و بیکفایت میدانند و چنانچه در کاری موفق شوند آنرا اتفاقی قلمداد میکنند. یکی از دیدگاههای اساسی در این زمینه، نظریه شناختی بک(1969 و 1976) است. در این رویکرد عنصر اساسی اختلال افسردگی شناختهای منفی است، یعنی بیمار افسرده تمایل دارد با شیوهای منفی و کژمنشانه158 “خود”، “آینده” و “جهان” را ببیند. این نگاه کژمنشانه را مثلث منفی نامیدهاند. علاوه بر این فرد افسرده انتظار شکست، حذف شدن و عدم ارضاء159 دارد و بسیاری از تجاربش را براساس این تجارب منفی ادراک میکند. افراد افسرده افکارشان خود به خودی160 ، تکراری161 ، ناخواسته و معمولاً غیرقابل کنترل است. این افکار به عنوان افکار خود به خودی منفی نامگذاری شدهاند.کلیه بیماران افسرده مثلث شناخت منفی و همچنین نشانگان اساسی افسردگی(عاطفی، رفتاری، جسمانی و هیجانی) که پیامد مستقیم الگوی افکار منفی هستند را نشان میدهند(به نقل از ساکو و بک، 1995) است.
افراد افسرده دارای مشکلاتی در پردازش خبر نیز هستند، در فرآیند پردازش خبر، سه نوع متغیر درونی بین محرکها و پاسخها قرار میگیرند: روانبنههای شناختی، فرایندهای شناختی و رویدادهای شناختی(هولون و کریس162،1984). این سه متغیر مسئول گزینش و پردازش محرکهای محیطی هستند و در تعامل با عواطف و رفتار قرار میگیرند. برای درک روابط بین روانبنهها، فرآیندها و رویدادهای شناختی این متغیرها به صورت دیاگرامی که توازی بین کنشوری ذهنی و فرآیند رایانه را پیشنهاد میکند، آورده میشود.
درونشد163 – – – سخت افزار164 – – – نرمافزار165 – – – – – – – – – – – – برونشد166
محرک 167 روانبنه168 فرآیند رویدادهای شناختی رفتار-حرکت
شکل2-1: الگوی شناختی پردازش خبر به منزلهی استعاره کنشوری ذهنی(بلاک برن و کوترو، 1990؛ به نقل از دادستان، 1383)
ارگانیزم به پردازش محرکها یا رویدادهای محیطی(درونشدها) بر حسب روانبنههایی که در حافظهی درازمدت ذخیره شدهاند، میپردازد و آنها

مطلب مرتبط :   مقاله رایگان درموردرگرسیون، اثرات ثابت، داده های پانل، مدل رگرسیون

دیدگاهتان را بنویسید